![]() |
![]() |
|
| جهان من جای کوچکی است؛وقتی تو در آن نباشی... |
|
عمو فیروزها می آیند و می روند ….شاید باصدای دایره اونهاست که طبیعت بیدار میشه …
طبیعتی که به خاطر غفلت ننه سرما یه چند وقتی تو خودش بوده …. مادرم می گفت قدیمها عموفیروزها فقط یه عده خاص بودن ؛یه سری پیرمرد که یه دایره داشتن و صورتشونو سیاه می کردن،می اومدن و در خونه ها در می زدند و اومدن عید و نوید می دادن .ولی الان که از توی خیابون رد می شیم علاوه بر اینکه عمو فیروزها زیاد شدن دیگه یه عده خاص نیستن؛پیر،جوون،بچه،زن،مرد… قدیما عمو فیروزها به خاطر پول به اربابشون سلام نمی کردن ولی حالا می بینیم که صورت عموفیروزها سیاهتر شده و دیگه هر دو تا دستشون به دایرشون نیست بلکه….. دیگه صدای دایره زنگی عمو فیروزها اونقدر بلند نیست که من وتو هم از خواب بیدار شیم... ولی بیایین با صدای تیک تیک ساعت بیدار شیم.....با صدای زمان بیدار بمونیم! تا شاید یک روزی عمو فیروزی پیدا بشه که با صدای بلند بگه ارباب خودم سلامُن علیکم؛ارباب خودم سرتو بالا کن..... سرتو بالا کن و با صدای بلند به خدا به خودت به آسمون به طبیعت یه سلام پر رنگ بده و چند تا نقطه ! عیدت مبارک امیدوارم دوستیمون با تازه شدن روز به روز،روزها کهنه تر بشه.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت توسط زهره وزینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نمی گویم زیبا نیستی
ناگهان آمدنت اما چیز دیگری است |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|