![]() |
![]() |
|
| جهان من جای کوچکی است؛وقتی تو در آن نباشی... |
|
تو اگر برخیزی من اگر برخیزم همه برمی خیزند تو اگر بنشینی من اگر بنشینم چه کسی؟؟؟؟؟ بایدبلند سکوت کنم،باید فقط ببینی دوستانت،برادرت،خواهرت،دارند له می شوند زیر چرخ عدالت و راستگویی .تو سکوت می کنی؟آه می کشی،افسوس می خوری.... اینجا خیابان ها شلوغه،پر از دود و گازه.مهم نیست تو چند سالته،مهم نیست تو پیری یا جوون، مهم نیست تو داری فقط حرف می زنی دستت خالیه هیچ چیزی برای دفاع نداری، اصلن مهم نیست ... تو حقتو می خوای ولی زیر باتوم له می شی کتک می خوری .... اینجا اصفهان: دانشگاه صنعتی تعطیله،ریختن توی خوابگاه.... چهار باغ،دروازه شیراز،نظر..... آزادی یعنی .... عدالت.... صداقت من معنای این واژه ها را نمی دونم میشه کسی کمکم کنه؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت توسط زهره وزینب |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم..... مرور می کنم حال و هوای روزهای قبل... وقتی سبز شده بودیم و قرار بود سبز بمانیم،وقتی مچ بند سبزم بهم امید می داد،وقتی خاتمی اومد اصفهان،وقتی روزنه های امید رو توی چشم دوستانم می دیدم... بهم گفتن قراره حماسه بیافرینی،بهم گفتن توی سرنوشت مملکتت سهیم شدی،بهم گفتن داری واسه آینده ات تصمیم می گیری.... و امروز در در ناباوری تمام دوستانم به سکوت دعوتم می کردند،به آرامش،به اینکه خونسردی خودمو حفظ کنم... سردردها/تبریک های پشت سرهم/چشم های معترض/دروغ ها/تقلب ها/عوام فریبی ها/سردرد ها... در این سیاهی ممتد در این سکوت غریبه دلم گرفته کمی هم بزن فلوت غریبه یاد اون دوبیتی اوفتدم که می گفت: در شهر ما بی اعتباری می فروشند عشاق عشق احتکاری می فروشند وقتی که معیاری برای خوب و بد نیست گنجشک را جای قناری می فروشند پی نوشت:این آشفتگی مطالب رو بذارین به حساب آشفتگی زمانه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط زهره وزینب |
|
|
شب غمیق است،اما روز از آن هم عمیق تراست.غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است.
من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم .چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه،روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم. هر قدر که به غم میدان بدهی،میدان می طلبد و باز هم بیشتر و بیشتر... هر قدر که در برابرش کوتاه بیایی،قد می کشد،سلطه می طلبد و لِه می کند.... غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت،انسان بیهوده می شود و بی اعتبار،و نا انسان و ذلیل غم و مصلوب بی سبب...
پ.ن:نادر ابراهیمی در یکی از نامه هاش به همسرش میگه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت توسط زهره وزینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نمی گویم زیبا نیستی
ناگهان آمدنت اما چیز دیگری است |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|